|
صفحه اول
آرشيو مطالب
پست الكترونيك
قالب وبلاگ
گالری عکس
RSS 2.0
زیبایی معماست |
||
|
چت باکس سایت
Coming soon ...
لینک های مفید
رتبه در گوگل پیج رنک گوگلپیج رنک |
مریم زندگی برایش خاتمه یافته بود. نمی خواست به روز آیندهی سردتر از برف و سیاه تر از خاکش فکر کند. چراغ نفتی را با هزار مصیبت و سختی که بود، روشن کرد و کبریت را بدون اینکه نیت خاصی داشته باشد، با دقت کنار چراغ نفتی قایم کرد. به زنش فکر میکرد و اینکه در این چند سالی که با هم زندگی کرده بودند، یک بار هم چراغ نفتی را خودش روشن نکرده بود.. دلش برای مریم سوخت و غمی سنگین گلویش را فشرد. آهی کشید و بوی سوختگی به مشامش رسید. دستش به چراغ چسبیده بود، و بی خبر از افکار صاحبش داشت می سوخت. دستش را کشید، ولی برخلاف همیشه که فحشی نثار این و آن می کرد، محل سوختگی را در سکوت به دهان گرفت. تصمیمش را گرفته بود.. | |
برچسب:
نویسنده: mea